«شکوه ظهور»
89/8/9 11:13 ع
نام تو حلاوت هر صبح جمعه است و حدیث تو ندبه آدینهها. دیگر از خشم روزگار به مادر نمیگریزم و در نامهربانی های دوران،
حکایت حضور، برای من یادآور صبحی است که از خواب سیاهی برخاستم و بهانه پدر گرفتم. من همیشه سرمای غم را میان گرمی دست های پدرم گم میکردم. کاشکی کلمات من بی صدا بودند؛ کاشکی نوشتن نمیدانستم و فقط با تو حرف میزدم؛ کاشکی تیغ غیرت، عروس نام تو را از میان لشکر نامحرمان الفاظ باز میگرفت و در سراپرده دل مینشاند؛ کاشکی دلدادگان تو مرا هم با خود میبردند؛ کاشکی من جز هجر و وصال، غم و شادی نداشتم!
میگویند: چشم هایی هست که تو را میبینند؛ دل هایی هست که تو را میپرستند؛ پاهایی هست که با یاد تو دست افشاناند؛ دست هایی هست که بر مهر تو پای میفشارند.
میگویند: تو از همه پدرها مهربان تری، میگویند هر اشکی از چشم یتیمی جدا میشود بر دامان مهر تو میریزد.
میگویند ... میگویند تو نیز گریانی!
ای باغ آرزوهای من! مرا ببخش که آداب نجوا نمیدانم.
مرا ببخش که در پرده خیالم، رشته کلمات، سر رشته خود را از کف دادهاند و نه از این رشته سر میتابند و نه سر رشته را مییابند.
عمری است که اشک هایم را در کوره حسرت ها انباشتهام و انتظار جمعهای را میکشم که جویبار ظهورت از پشت کوههای غیبت سرازیر شود، تا آن کوره و آن حسرت ها را به آن دریا بریزم و سبکبار تن خستهام را در زلال آن بشویم.
ای همه آروزهایم!
من اگر مشتی گناه و شقاوتم، دلم را چه میکنی؟
با چشم هایم که یک دریا گریسته است چه میکنی؟
با سینهام که شرحه شرحه فراق است چه خواهی کرد؟
از ندبههای من که در هر صبح غیبت، از آسمان دل تنگی هایم فرود آمدهاند، چگونه خواهی گذشت؟
میدانم که تو نیز با گریه عقد برادری بستهای و حرمت آن را نیکو پاس میداری.
میدانم که تو زبان ندبه را بیشتر از هر زبان دیگری دوست میداری. میدانم که تو جمعهها را خوب میشناسی و هر عصر آدینه خود در گوشهای اشک میریزی.
ای همه دردهایم! از تو درمان نمیخواهم که درد، تنها سرمایه من در این آشفته بازار دنیاست.
تنها اجابتی که انتظار آن را میکشم جماعت نالههاست؛ تنها آرزویی که منت پذیر آنم، خاموشی هر صدایی جز ندای « یا مهدی» است.
گر بر کنم دل از تو و بردارم از تو مِهر
آن مِهر بر که افکنم، آن دل کجا برم؟
«خاطره ای از مرحوم دولابی(ره)»
89/8/9 11:13 ع
مرحوم عارف بالله حاج اسماعیل دولابی فرمود:بچه دبستانی که بودم روزی از کوچه عبور می کردم.گویا بچه ها لانه زنبور را خراب کرده بودند و زنبورها عصبانی در پی انتقام بودند من که بی خبر از همه جا موهای سرم را تراشیده بودم به من حمله کردند و حسابی نیش زدند. ناله ام بلند شد و پدر و مادرم شروع کردند به نوازش و مقداری شیره انگور جای نیش زنبورها مالیدند تا زهر را بیرون بکشند و سوزش آن تمام شود.گرچه سوزش سرم مرا ناراحت می کرد از یک طرف به خاطر اینکه چند روز از مدرسه رفتن معاف خواهم بود و از طرف دیگر به خاطر نوازشهای شیرین و دلنشین پدر و مادرم از ته دل خوشحال بودم.گاهی اوقات تصنعی آه و ناله می کردم که آنان بیشتر نوازشم کنند. حال! ما با خدا و اولیائش همین کار را نمی کنیم؟ آیا خیلی از این آه و ناله ها و نازها که برای خدا و ائمه می کنیم به خاطر لذتی نیست که از نوازشهای آنها میبریم.از این طریق می خواهیم نوازش های آنان بیشتر شود؟البته خدا و اولیائش نازکردن بنده ها را هم خریدارند،در حالی که اگر انصاف بدهیم ناز کردن به آنها و ناز خریدن به ما می آید.