«زندگی نامه شهید حسین فهمیده»
89/8/8 10:17 ع
آغاز زندگی
لحظهها می گذشتند و نگرانی و اضطراب محمد تقی بیشتر میشد . او دائم به این سو و آن سو میرفت . با خود فکر کرد و گفت : « اگر پسر باشد، اسمش را محمدحسین میگذاریم . زمان به سختی طی میشد ... ناگهان صدای فریاد کودکی چشم سیاه ، خوشمزه و سالم ، محمد تقی را سرشار از سرور و شادی کرد . خدا را شکر که سالم است ... آرام محمدحسین را در آغوش گرفت و اذان و اقامه را در گوشش زمزمه کرد ... آری پسرم ! خدای تو همان یکتائیست که لیاقت امانتداری تو را به ما عطا فرمود و محمد (ص) رسولی است که اسلام را برایمان به ارمغان آورد و علی (ع) شیرخدا و رهبر خداشناسان . تو را به نام فرزند فاطمه (س) میخوانیم تا از یارانش باشی ..... روزها میگذشت و محمدحسین در کوچههای قدیمی و باصفای روستای سراچه قم ، زندگی را تجربه میکرد و در سایه حرم مطهر فاطمه معصومه (س) الفبای ایمان به یکتای بیهمتا و تلاش برای رسیدن به حقیقت را میآموخت . هنگامی که برای اولین بار، پا به عرصه پرخاطره علم و دانش نهاد، معلم او که یکی از طلاب بود ، روح جسور و انگیزه انقلابی اش را کشف کرد و سعی کرد تا حسین را با اوضاع حاکم بر جامعه بیشتر آشنا کند.
چند سال بعد هنگامی که حسین همراه خانواده اش به کرج عزیمت کرد ، مبارزات مردم به اوج خود رسیده بود. شور انقلاب چنان تأثیری در او گذاشته بود که با وجود سن کم، در فعالیتهای علیه رژیم شاه شرکت میکرد و برای تهیه پیامها و اعلامیههای امام خمینی (ره) به قم رفته ، سپس آنها را در تهران و کرج پخش مینمود . در طول این مدت ، حسین سعی میکرد خانواده و اطرافیانش را با خواندن رساله امام (ره) و اعلامیههای ایشان ، از مسایل روز جامعه مطلع کند . حتی گاهی اوقات با اهل محل قرار میگذاشت که رأس ساعتی همه از خانهها بیرون بیایند و تکبیر بگویند و اگر هیچ کس هم نمیآمد ، او تک تک درها را میکوبید و تکبیر میگفت تا همه جمع شوند و بزرگی خدا را فریاد کنند و بارها و بارها به خاطر این اعمال مورد ضرب و شتم مأمورین رژیم قرار گرفت ، اما هیچ چیزی مانع جوشش این رود خروشان نمیشد و او را ناامید نمیکرد.
محمد حسین نوجوان
مرد 12 ساله ما همگام با فعالترین مبارزان ، برای نابودی طاغوت و استقرار نظام جمهوری اسلامی ایران، تلاش میکرد ؛ تا آنجا که فریادهای « مرگ بر شاه » به « درود بر خمینی » و « نه شرقی و نه غربی جمهوری اسلامی »، تبدیل شد . بعد از پیروزی انقلاب ، روح بیقرار حسین باز هم کالبد کوچکش را تاب نیاورد و همیشه در تلاش بود تا از این شکوفه بهاری که حاصل خون بسیاری از هم سن و سالانش بود، حمایت و دفاع نماید . او بهشت زهرا (س) را بسیار دوست میداشت و بیشتر اوقات به یاد دوستان شهیدش به آن جا میرفت . حسین در پاسخ به درخواست مادرش برای همراهی با او و رفتن به بهشت زهرا (س) میگفت: « بعد از من آنقدر به آنجا خواهی رفت که سیر بشوی ! »
انگار همه زندگی حسین ، انقلاب بود و بس . اما نه ، به سراغ خانوادهاش که میرویم ، میگویند : « او یار و یاورشان بوده است . اکثر اوقات مسؤولیتهای خارج از خانه حتی ثبت نام خواهرانش در مدرسه را بر عهده میگرفت و تابستانها برای کسب تجربه و کمک مالی به خانواده ، سرکار میرفت . بر قولی که میداد ، سخت پایبند بود و این را در عمل به اطرافیانش ثابت کرده بود.»
روزی که حسین برای مراسم شب هفتم ارتحال آیتالله طالقانی میخواست به بهشت زهرا برود ، مادرش گفت : « پسرم زود به منزل بیا . آن جا شلوغ است ، نگرانت میشویم . » و او پاسخ داد : « چشم ؛ هر موقع تلویزیون بهشت زهرا را نشان داد ، من میآیم.» شب شد ، اما او نیامد . تلویزیون مراسم را نشان میداد که صحنهای قلب نگران مادر را لرزاند . ... او دید پسربچهای را که کتانیهایش مثل کتانیهای حسین است ، بر روی دست میبرند . اشک در چشمانش حلقه زد و گفت : « نکند پسرم حالش به هم خورده باشد !؟ » اما خانواده ، این حدس مادر را به حساب نگرانی او گذاشتند و دلداریش دادند. ساعتی بعد حسین بارنگی پریده و چهرهای خسته به خانه آمد . نگاهی به صورت گرفته و خسته مادرش انداخت و گفت : « ببخشید دیر کردم ...، میان جمعیت حالم بد شد. وقتی بهتر شدم ، سریع خودم را به منزل رساندم تا شما ناراحت نشوید . سپس در جواب نگاه متعحب مادر پاسخ داد : « آخر من قول داده بودم که زود بیایم خانه .»
انقلابی 12 ساله
چند روزی بود که محله خلوت شده بود . انگار هیچ کس در آنجا زندگی نمیکرد . همه مطمئن بودند برای حسین اتفاقی افتاده که شور و هیجان کوچهها اینچنین از بین رفته است . آری حسین گم شده بود و پانزده روز از رفتنش میگذشت . غیبت دو ، سه روزه اش دیگر برای همه عادی شده بود ؛ اما 15 روز ... مگر یک بچه 13-12 ساله این همه مدت را کجا میتوانست باشد ؟! حتی عکسش را هم در تلویزیون به عنوان « گمشده » نشان دادند . اما ... یک روز چهار پاسدار با لباسهای کردی سوار بر پیکانی وارد محله شدند ؛ اضطراب کوچه را فرا گرفت و همه در انتظار بودند که بدانند اینها چهکار دارند . ناگهان پسرکی از بینشان بیرون پرید و خود را به منزل آقای فهمیده رساند . بلکه او حسین بوده که این مدت را برای مبارزه با منافقین در کردستان به سر برده بود .
داشتن معرف
مسجد جامع ، پایگاه کلیه فعالیتهای دفاعی خرمشهر بود . روزهای آغازین جنگ هم که نظم و نظام خاصی نداشت و رزمندگان از امکانات سلاحی خوبی برخوردار نبودند . وقتی حسین برای گرفتن اسلحه نزد مسئول تسلیحات رفت ، به او گفتند : « باید یک معرّف داشته باشی . » اصرار او برای گرفتن اسلحه بیحاصل بود . پس تصمیم گرفت خودش ، اقدام به تهیه سلاح نماید . با سر نیزهای که پیدا کرد به شکار عراقیها رفت و در کمال ناباوری دو عراقی را خلع سلاح نموده ، به مسجد آورد : « این دو اسیر عراقی از آنِ شما ، اما یکی از اسلحهها برای من باشد !!! »
ماجرای حماسه
اما آن روز نیروهای عراقی با جسارت بیشتری وارد عملیات شده بودند . این طرف ، نه نیرو به تعداد کافی بود و نه تجهیزات لازم در اختیار بود . حسین به این سو و آن سو میدوید تا فرمانده را پیدا کند ... تانکها که امان رزمندگان را بریده بودند تا لحظاتی پیش ، از دور شلیک میکردند اما حالا یکی از آنها از خاکریز عبور کرده ، به سمت خودی میآمد.
آنان که مجروح شده بودند با دلسوزی به عشق و هیجان حسین که چون گنجشکی به هر سو میدوید ، نگاه میکردند . او از پشت خاکریز به جایی که صدای غرش مهیب تانکها در آسمان میپیچید ، نگاه کرد . اگر تانکها رد میشدند ، همه را به شهادت میرساندند . ... به یاد بچههایی افتاد که در سنگرها بودند ، به یاد پیرمرد مهربانی که به تنهایی چندین تانک را شکار کرده بود ، به یاد ... اما چه میتوانست بکند؟ اگر او آر پی جی زن خوبی بود ... اگر توپی داشت که میتوانست شلیک کند ... اگر ... گرد و غبار از زیر شنی تانک بیرون میپاشید . آسمان پر از دود و غبار و صدا بود . حسین به یاد حرفهای امام درباره جهاد و شهادت افتاد و دستش ، نارنجکهایی را که به کمر بسته بود، لمس کرد . همین یکی میتوانست تانک را متوقف کند . بارها دیده بود که یک نارنجک کوچک ، کار یک تانک بزرگ را ساخته ... اما ... آیا میتوانست آن را به جای حساس تانک بزند ؟ ... اگر نمی خورد چه؟ ...
بیش از این فرصت فکر کردن نداشت . تانک اول درست جلوی خاکریز بود و بقیه به دنبالش میآمدند . نگاهی به آسمان انداخت و مرغ دلش پرواز کرد . برخاست و تصمیم خود را گرفت . ضامن نارنجک را کشید و درچشم به هم زدنی ، به سوی تانک حرکت کرد ! غرش تانک را با فریادهای الله اکبرش پاسخ داد و ...
لحظهای بعد ، دود و صدای مهیب تمام دشت را پر کرد ... غریو الله اکبر بچهها از گوشه و کنار به گوش رسید ... . حسین چون ققنوس سبکبال در آتش به سوی آن چه در تمام عمر کوتاهش آرزو میکرد ، اوج گرفت . تانکهای عراقی به گمان اینکه به تله افتادند ، با چرخشی ناگهانی ، فرار را بر قرار ترجیح دادند و سریعتر از آن چه میآمدند ، بازگشتند .
و اکنون ما
خبر این حماسه شگرف از صدا و سیما پخش شد . همه شنیدند . امام (ره) هم شنیدند و آن پیام جاودانه را برای امت مسلمان بیان فرمودند : « ... رهبر ما آن طفل سیزده ساله ایست که با قلب کوچک خود که ارزشش از صدها زبان و قلم ما بزرگتر است ، خود را زیر تانک دشمن انداخت و آن را منهدم کرد و خود نیز شربت شهادت نوشید . » و... در آن سوی مرزها جوان 19 ساله لبنانی « علیمنیفاشمر » که برای نجات جان هموطنانش ، در عملیات شهادتطلبانهای ، نظامیان صهیونیست را از بین برده ، خود نیز به فیض عظمای شهادت نایل آمده بود ، چنین میگوید : سلام مرا به بچهها و بسیجیان ایران برسانید و بگویید پسر من این گونه شهادت طلبی را از حسین فهمیده شما یاد گرفته است و ما مدیون شما هستیم .
حسین رفت ، علی رفت ، بهنام رفت ، ... ما ماندیم و راهی که آنها به رویمان گشودند . جاده ای که مسیر مقدم یار است و فقط خدا میداند ما چه قدر از آخرین خاکریزی که باید فتح گردد ، تا موعود بیاید ، دوریم .
پروردگارا دست در دست هم مینهیم و پیمان میبندیم که تا ظهور نور ، دمی از پای ننشینیم و لحظهای چشمانمان از درگاه امیدت فرو نیفتد.
«دحوالارض =فرصتی برای اندیشیدن»
89/8/8 9:42 ع
همچون همه ساله در روزهایی که زائران حرم امن الهی در کعبه ردای احرام بر تن میکنند و حدیث شریف حضرت رسول اکرم را در بیان شأن حضرت علی علیهالاسلام که او را برای امت اسلام به مانند کعبه معرفی کرد به صورت عملی تفسیر میکنند. حاجیان حرم عشق نیز خود را به پابوسی آقا و مولایشان حضرت علی بن موسیالرضا(ع) میرسانند تا وجود نازنین هشتمین خورشید فروزنده عالم امکان را طواف کنند و در زیر گنبد طلاییش دستان خود را بر ضریح مطهرش گره بزنند و به مصداق آیه شریفه «صراط الذین انعمت علیهم» از خوان با برکت ولایت که همان نعمت کامل الهی است بهره ببرند.
رسول خدا(ص) در شأن مقام و منزلت سلطان خراسان حضرت شمسالشموس علی بن موسیالرضا(ع) فرمود: «به زودی پاره تن من در زمین خراسان دفن میشود. هر غمناک و محزونی که او را زیارت کند، بدون شک خداوند غم و اندوه او را برطرف میکند و هر گنهکاری که او را زیارت کند، بدون شک خداوند گناهان او را میآمرزد».
همچنین خود امام رضا(ع) هم فرمودهاند: «هر که مرا با این دوری قبر و غربت زیارت کند، در روز قیامت در سه جا نزد او میآیم تا او را از هول و هراسهای وحشتناک رهایی بخشم: هنگامی که نامههای اعمال نیکوکاران در دست راست و نامههای اعمال بدکاران در دست چپ آنان پرواز کند، نزد صراط، و نزد میزان و ترازوی اعمال».
تنها روزی که در طول سال به روز زیارتی مخصوص حضرت امام رضا(ع) مشهور است روز 23 ذیقعده هر سال است که بنا به روایتی سالروز شهادت آن امام همام نیز هست و این روز امسال مصادف شده است با روز 20 آبانماه تا در آن روز دلهای عاشق خود را به زیر گنبد طلایی آن حضرت برسانند و امامشان را زیارت کنند
و به راستی چه رموزی نهفته است در روز دهوالارض که در آن روز زمین از زیر کعبه آشکار شد و گسترش پیدا کرد درباره روز دهوالارض روایت شده است که در این روز کره زمین یک پارچه از خورشید جدا شده است و در مذهب و آئین ما این روز، روز مخصوص زیارتی حضرت شمسالشموس است روز زیارتی امامی که در این سال، زمین و خورشید در گردش خود طی قرنها، میلاد حضرت ثامنالحجج را با روز 8/8/88 یکی کرده بودند.
زمین دور کدامین شمس گشته است، که روز و ماه و سالش مست گشته است گمانم آیههایی از ظهور است، طلوع عشق هشت هشت گشته است.